بهانه بود قل قل قلیان...
  
 
 
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 23 اسفند 1384
داشتم فکر می کردم...



اگه یه کم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره
اگه یه کم بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن هم نداره
اما اگه خیلی بیشتر فکر کنی میبینی
مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن هم نداره.
راستی تو این دنیا چی ارزش فکردن رو داره ؟

 
یکشنبه 21 اسفند 1384
خدای من ......

اگر در حسرتت. چشمانم به در خیره شد...
اگر وجودم در هجر تو قطره قطره آب گردید...
و اگر تمام وجودم چشم گردید تا تو را دریابم...
چه ترسی بر من است

و چه اندوهی که تو خدا هستی و مرا روزی در میابی..


 
شنبه 13 اسفند 1384
به هر کجا که بودم ...

اگر ماه بودم، به هر کجا که بودم
سراغ ترا از خدا می گرفتنم
و اگر سنگ بودم به هر کجا که بودی
سر رهگذر تو جا می گرفتم
و اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هر کجا که بودم
مرا میشکستی مرا می شکستی

 
چهارشنبه 10 اسفند 1384
نیکی و بدی

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا کند.

روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!

"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."

 


 
چهارشنبه 3 اسفند 1384
یادتون باشه هیچوقت از گوره خرها درباره راه راهاشون نپرسید !

از گورخری پرسیدم: «تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟«
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادت‌های بد داری، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌کنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت می‌شی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی؟
لباس‌هات تمیزن فقط پیراهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
نتیجه اخلاقی: دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چیزی نمی‌پرسم!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29906


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها